تبليغاتX
قشنگترین اشتباه
شنبه چهارم اسفند 1386

دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته میبینم

دوباره چشم خدارو رو خودم بسته میبینم

تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها میزارم

روبه آدما میخندم تو سیاهی ها میبارم

توی یک جاده برفی پی انتها میگردم

توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم

آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته

آخه یک جسم غریبه آسمونه منو ساخته

برده رنگ انتظارو بارون چشمای خستم

انگار آهنگی نداره بی تواین قلب شکستم

عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخ

قصه های پرغباری که روشون چشمامو بستم

ازسپیده تا سپیده آسمون ابری و تاره

مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره

بوی بارون میده حرفات اشک چشمام بی قراره

عشق من سوز زمستون عشق تو شور بهاره

دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته میبینم

دوباره چشم خدارو رو خودم بسته میبینم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:51  توسط reza  | 

پنجشنبه هفدهم آبان 1386
شبهاي بلند بي عبادت چه كنم؟ تن من به گناه كرده عادت،چه كنم؟ ياران همه گويند خدا مي بخشد،گيرم كه بخشيد،ز خجالت چه كنم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:56  توسط reza  | 

دوشنبه سی ام مهر 1386

به دریا شکوه بردم از شب دشت، وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت، به هر موجی که می گفتم غم خویش؛ سری میزد به سنگ و باز می گشت .!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:19  توسط reza  | 

جمعه بیست و هفتم مهر 1386

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبيده دهانم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:7  توسط reza  | 

سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386

دل گفت شيدا گشته‌ام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند اين سخن، راهي جداست راه او
دل گفت دالان مي‌زنم گر كوه باشد پيش رو
گفتم كه كوه آري ولي ،فولاد تفتان است که او
دل گفت من آهنگرم در كوره‌ام آبش كنم
گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او
دل گفت اوزانت كنم، گر چشم را وامم دهي
گفتم كه چشمم زودتر، بنشسته در اشعار او
دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونه‌اش
گفتم كه دستم نيزهم ،گمگشته در چشمان او
دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را
گفتم كزان تو پيشتر، پايم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده، تا نغمه‌اش را بشنوي
گفتم كه نيست اندرش، جز نغمه‌اي از ناي او
دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم
گفتم كه لب‌هايم شده، وقف ثناي نام او
دل گفت اي سودا زده، پر مي‌كشم از سينه‌ات
گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او
خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بي‌قلب و تن
خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او
گفتم كه ای دل مي‌روي،چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:44  توسط reza  | 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386

معلم پاي تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود
ولي آخر كلاسيها
لواشك بين خود تقسيم ميكردند
و آن يكي در گوشه اي ديگر " جوانان " را ورق ميزد
براي اينكه بيخود هاي و هوي ميكرد
و با آن شور بي پايان
تساويهاي جبري را نشان ميداد
با خطي خوانا بروي تخته اي
كز ظلمتي تاريك غمگين بود
تساوي را چنين نوشت :
يك اگر با يك برابر است
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يكنفر بايد برخيزد . . .
به آرامي سخن سر داد :
تساوي ، اشتباهي فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره گشت
و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آيا باز هم يك با يك برابر بود ؟
سكوت مدهشي بود و سوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت :
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه زر و زور بدامن داشت بالا بود
آنكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
آنكه صورت نقره گون ،
چون قرص مه ميداشت ،
بالا بود
وان سيه چرده كه ميناليد ، پايين بود !!!
اگر يك فرد انسان ، واحد يك بود
اين تساوي زير و رو ميشد
حال ميپرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفتخورها از كجا آماده ميگرديد ؟؟؟
يا چه كس ديوار چين ها را بنا ميكرد ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم ميگشت ؟؟؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس ميكرد ؟؟؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يك با يك برابر نيست . . .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:16  توسط reza  | 

شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
چون بوف بر خرابه دنيا نشسته ام
اهل زمانه را به تماشا نشسته ام
بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج

بيخود اميد بسته و بيجا نشسته ام

ما را غم خزان و نشاط بهار نيست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته ام

گر دست ما ز دامن مقصد كوته است

از پا فتاده ام نه از پا نشسته ام

تا هيچ منتظر نگذاريم مرگ را

من رخت خويش بسته مهيا نشسته ام

يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ام

چون ساحلم و بر لب دريا نشسته ام

از عمر جز ملال نديدم و همچنان

چشم اميد بسته به فردا نشسته ام

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نيم مرده چه زيبا نشسته ام
اي گل بر اين نواي غم انگيز ما ببخش

كز عالمي بريده و تنها نشسته ام

تا همچو ماهتاب بيايي به بام قصر

مانند سايه در دل شب ها نشسته ام

تا با هزار ناز كني يك نظر به من

من يكدل و هزار تمنا نشسته ام

چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم

سر زير پر كشيده و شكيبا نشسته ام

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:17  توسط reza  | 

شنبه هفدهم شهریور 1386

شمع و گل و پروانه و بلبل همه جمع اند

گل عاشق پروانه

پروانه چو دیوانه

کولی صفت یاغی

هردم سوی یک باغی

پروانه گذشت از گل

دل داد به یک بلبل

شد عاشق اشعارش

دل داد به دلدارش

هرچند که حزن انگیز

رقصید به آوازش

بلبل همه آوازش

پرماتم وپرغم بود

آخر دلک بلبل

پیش دل اون گل بود

آواز غم انگیزش

از خارتن گل بود

شمع زار وپریشان حال

شمع سوخته دل گریان

عاشق به سه تاشان بود

انگشت به دهان حیران

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:8  توسط reza  | 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386

اي عشق شکسته ايم، مشکن ما را

اين گونه به خاک ره ميفکن ما را

ما در تو به چشم، دوستي مي بينيم

اي دوست مبين به چشم، دشمن ما

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:53  توسط reza  | 

یکشنبه چهارم شهریور 1386
پائیزفاصله سختیست برای تنهایی و من چه بد فراموش كرده بودم كه بایدبه تنهایی بر تنهاییم غلبه كنم.


 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:16  توسط reza  |